دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست*

"تو"ی عزیزم دیروز راهی شهرش شد تا همراه پدر و مادرش برگردن و اونا چندروزی کنار ماباشن.ته قلبم از اومدنشون خوشحالم و کلی برنامه ریزی ذهنی کردم که بهشون خوش بگذره.هرچند از وقتی دخترکم پا به زندگیم گذاشته خیلی نمیتونم رو برنامه ریزیهام حساب کنم و هر آن ممکنه شازده خانوم هوس کنن همه مراسمو به شکل مورد نظرشون برگزار کنن. 

دلم برای "تو" تنگ شده ،هرچند جنس دلتنگیم شبیه روزای اول نیست اما جای خالیش روحمو تهی کرده انگار . از طرفی هم الان باید در کسوت یک مادر مهربان و قابل اتکا والبته شادوهمینطور زنی که میخواد میزبان خوبی برای مهمانهاش باشه ایفای نقش کنم و اینجوری میشه که دلتنگیم مثه یه بچه گوشه گیر خودشو یه گوشه ذهنو قلبم گم و گور میکنه.

*وحشی بافقی

 

/ 1 نظر / 19 بازدید
فاطمه

مرد ها با همه ی مرد بودنشون وجود یک زن رو تسخیر میکنن ... دیگه چقدر این احساس عمیق میشه وقتی یک زن کل عواطفش دز گرو ِ مردش باشه