زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

گل شب کوک*

2 روز مانده بود به عید.شب بوها را جابجا میکردم تا به چیدمان دلخواهم برسم.اومد کنارم.با چشمای مشتاق و کنجکاو و نگاه پر از احساس برانگیخته شده از دیدن آنهمه گل.فریاد ریزی کشید:گـــــــــــــــــــــــــــل و من به عادت همیشه که سعی میکنم تا حد درکش چیزای جدیدو واسش تشریح کنم گفتم:بله عزیزم.گل.گل شب بو.اوم, چه عطری داره.دخترک تکرار کرد:گل شب کوک ....اوم...عطری داره!

...................................................................................................................

اینروزها حساستر شده م یا شاید باتجربه تر,شاید هم ...خسته تر.یک هفته ایست که شبها بدون نگرانی از بیدار شدن دخترکم با آرامش میخوابم.کم کمک شبیه میم قبل از ورود دخترم میشوم اما...چیزی در من تغییر کرده که نمیدانم چیست.چون بسادگی قبل نمیخندم.براحتی قبل نمیبخشم وبه بزرگی گذشته آرزو نمیکنم.درگیر بزعم خودم واقعیات شده ام و اعتقادم به ماورا کمرنگ شده."تو"بااحساس تر و عاشق تر از قبل کارهایی میکنه که شاید تا چند ماه پیش جز شیرینترین رویاهام بود اما الان بنظرم پیش پا افتاده میان...شاید هم واقعا خسته ام و چند وقت بعد همه چیز دوباره برام معنی زندگی بگیره.

*شب کوک اسم برنامه ای هست که درمورد موسیقیه و ازشبکه نسیم پخش میشه(میشد؟)

  
نویسنده : میم ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤