زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

یارب این نوگل خندان که سپردی بمنش،میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

تموم شد!

الان دوشبه و دو روزه که دردونه مو کاملاً از شیر گرفتم .شب اول فکر کرد یه شوخی ساده س و خیلی بهانه نگرفت وبعد از یکم بازی و قصه خوابید ولی نیمه شب بیدار شد و حدود نیمساعت بیقراری کرد و دم دمای صبح بیدار شد و وقتی مقاومت منو توی تصمیمم دید ,انگار تازه باورش شد که چی به سرش اومده...یا ...چی به سرمون اومده....و از شدت بیقراری همون سر صبح ،برای تغییر حال و هواش رفتیم خونه بابا.

شب دوم با زیرکی معصومانه ش یکم خودشو واسم لوس کرد و بعد بازی بازی رفت سر اصل مطلب که:

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد--نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

وتو تموم این لحظه ها من بغضمو فرو میدادم و با همه عشقی که دروجودم سراغ داشتم میبوسیدمشو مرتب زیر گوشش زمزمه میکردم که دوست دارم و ...دخترک نازنینم یارشو درآغوش کشید و نفسهای شیرنشو با عطر محبوبشو عمیق تر کرد و آرمید...وباز نیمه شب که بیدار شد،یکساعتی با عشق بیقراریهاشو به جون خریدم وتمام. 

قبول دارم که به قدمت بشریت مراسم از شیرگیری کل آدمای دنیا تا امروز منهای2(آدم و حوا) اجرا شده ولی من نمیتونم مثه خیلی از خانمای دور و برم که رفتار و احساسمو درک نمیکنن و بنظرشون از شیر گرفتن فقط یکم دردسر و بیقراری داره باشم.بااینکه خودم تصمیم گرفتم که بنا به شرایط زندگیم و مسافرتهام کمی زودتر از 2 سال دخترکمو از شیر بگیرم ,اما نفس این دوری برام بغض آوره.تصور اینکه همچین لحظه هاییو دیگه شاید هرگز در عمرم تجربه نکنم والبته  شیرینی و نزدیکی و آرامش این یکسال و ده ماه با همه سختی ای که فقط یک مادر میتونه از پسش بربیاد باعث میشه این مراسم خاص برای هردومون سخت باشه.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳