زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

بانوی کوچک

از وقتی مادر شدم گذر زمان و عمرمو خیلی بهتر حس میکنم .وقتی میبینم موجود دوست داشتنی ای که یه زمانی در وجودم شکل گرفته  و کاملاً محتاج حضورم  بوده، روزبروز داره کاملتر و بزرگتر میشه و همینطور مستقل تر ، توی قلبم احساسات متضاد شکل میگیره.از یه طرف دیدن بالندگی عزیز جونت شیرینترین اتفاقهاست و از طرفی دور شدنش ازت دلتنگ کننده ست،انگار نه انگار که تا دیروز غرغر میکردی که :ای وای همه وقتمو این دخترک پر کرده...

دارم نازنین دخترمو از اولین نمود فیزیکی آرامشبخشش تو دنیا جدا میکنم.

دارم از شیر میگیرمش ....

و به استقبال دلتنگی عظیمی میرم.دلتنگی برای لحظه های بیقراری ای که یکدفعه در آغوشم آروم میشد،برای نفسای تند تند دخترم موقع فرودادن شیر وقتایی که خیلی بیتاب بود،برای آرامشی که وقت شیرخوردن به هردوی ما دست میداد.

بهار من....داری بزرگ میشی و من نمیتونم باور کنم این خانوم کوچولوی نازنازی ای که با غرورپاکش ،با پوشیدن کفشای پاشنه دار مامان و روسری سر کردن و گهگاهی زدن یه رژلب له و لورده به جایی نزدیک لبش داره سعی میکنه بزرگ شدنواستقلالشو برخ بکشه همون دخترک2400گرمی یکسال و ده ماه پیشه.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳