زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

دختر مهمان نواز من

چهارشنبه حدودای ساعت 10 خواهرم تلفن زدو گفت که دلش واسمون(منودخملی) تنگ شده(منم همینطورقلب) و ازراه دانشگاهش میادوتا عصر پیشم میمونه.

خیلی خوشحال شدم.من وخواهرم قبل ازازدواجامون و شروع مشغله ها خیلی کنارهم بودیمو فوق العاده صمیمی بودیم.الانم هستیم.منتها الان نسبت به قبل خیلی کمترهمومیبینیم و واسه هم وقت میذاریم...خلاصه اینکه خودموخونه رو آماده ورودش کردموواسه نهارم باهاش چک کردم که چیز خاصی اگه میخواد واسش آماده کنم.بالاخره خواهرم از راه رسید و ازذوق همومحکم بغل کردیمو از خوشی یکم!! صدای ذوقزدگیمون بالارفت که یه دفعه دخملی زدزیر گریه.سریع خواهرمورها کردمورفتم سمتش.دخترکم میخواست منوبغل کنه(نه اینکه بغل بشه) دستاشوبیش از حد بازکردو سعی میکرد دوربازوموبگیره.وقتی بغلش کردموآروم گرفت و دوباره توی روروئکش نشوندمش با اون پاهای کوچولوش تندتند پازدورفت سمت خاله شو با جدیت شروع به دعواکردن خواهرم کرد.انقدجدی و بودودادایی که با حنجره ظریفش میزد قاطع بود که برای چند لحظه خواهرم هول کرده بود و انگارکه تو یه محکمه واقعی محکوم بشه داشت ازخودش درمقابل دخترک 8ماهه من دفاع میکردوسعی میکرد که آرومش کنه و بهش بفهمونه که مامانشو اذیت نمیکرده و اونم مثه دخملی مامانشودوست داره.ولی دخترکم دست بردارنبودواخماشوبازنمیکردوکمربسته بود تا این مهاجمیو که بزعم خودش مامانشو ناراحت کرده بود و باعث شده بود مامانش صدایی فراترازحدمعمول ازخودش تولید کنه رو ازحریمش بیرون کنه.

این اسمش غیرته؟عشقه؟عشقه فرزند به مادر؟....هرچی که هست خیلی شیرینه.

پ.ن:یلداتون مبارکقلب

مخاطب خاص:دخملی مامان ، این پستودرحالی که تو بغلم بودیوپاهاتوتند تندروشیشه میزمیکشیدیو با تقلای زیادسعی میکردی خودتوبه کیبرد برسونی نوشتم.ماچ

  
نویسنده : میم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢