زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

شب بخیر کوچولوی مامان

آخرشبه وداریم ازجایی برمیگردیم.دخترکم که تاچنددقیقه قبل باسروصدای زیادو بیان کلماتی که فقط تاحدودی قابل فهمن شلوغبازی میکردومیخندید وحسابی دلبری میکرد  عین یه سربازبی سلاح خسته و خوابالوازشیطنت وبازی توآغوشم آروم گرفته.

حالانوبت منه ! که فرمانده فاتح این میدان باشموبیتوجه به خواب عمیقش صورت معصوموزیباشوغرق بوسه کنم،خیره خیره نگاهش میکنموغرق لذتم که یهو باریتم تندآهنگی که توفضای ماشین پیچیده دستای کوچولوش  بالامیره و مچ دستش بصورت موزون همراه باآهنگ تکون میخوره وبعدازچندلحظه انگارکه رسالتشوبخوبی انجام داده بالبخندرضایت وچشمای بسته دستاشوبرمیگردونه بحالت قبل.شب بخیر کوچولوی مامان

  
نویسنده : میم ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩
تگ ها : دخترکم

پدرومادر خوبم

برای خیلی ازماهاگذران عمر واضافه شدن به سالهای زندگی همراه بااستفاده ازتجربه های پدرمادرامونه وهمیشه یااغلب مواقع یه حس امنیت که منبعش یه کوله بارسخاوتمند پرتجربه بنام والدینه همراهمونه.من اما بندرت چنین آرامشیوداشتم وعلت اصلیش هم خودم بودم،چون کلیت "روش زندگی"پدرومادرمونپذیرفتم وخیلی جاهاخودم باید اولینهاروتجربه میکردم که قطعاسختیهای خودشوداره ولی باروحیات من بیشترسازگاره وهمچنان همین مسیرو ادامه خواهم داد.

اینروزها،روزهایی که پدرومادرم باازدواج بچه هاشون عملا تنهاشدن،فرصت مناسبیه که من درستی ومیزان عملی بودن تعالیمی که به قدمت عمرم ازشون تحت عنوان روش تربیت دیدم وآموختموبه بوته آزمایش بگذارم.خوب البته لازم نیست من کاری بکنم وهمه چیزبه ناجورترین شکل ممکن خودش پیش میره.هردوبدون حضورمابیحوصله وبدخلق میشن و...همه درسهای زیبای بخشش وعشقی که من سالهادرمحضرخودشون آموختم یکباره جاشو به بداخلاقی میده...عزیزترین موجودات زندگی هرکس میتونه پدر ومادرباشه وبرای زندگی من هم.اینروزها بشدت نگران عزیزانمم...

  
نویسنده : میم ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱