زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

سه پلشت آید و ....

شما تا بحال بعنوان یه خانوم اسم "آچار پروانه" بگوشتون خورده؟میگم خانوم چون آقایون بمراتب بیشتر با چیزای فنی سروکار دارن.

قضیه از این قراره که من چون یه مقدار سرماییم همیشه قبل از خواب چک میکنم که مبادا دخترکم حین بازی درجه رادیاتورا رو دستکاری کرده باشه.اون شب(سه شب پیش) هم به عادت معهود همه مراحل چکینگمو انجام دادمو متوجه شدم بجز یکی از رادایاتورای توی سالن همه پرسنل! دارن بدرستی انجام وظیفه میکنن.خلاصه خوش و خرم بادختریم رفتیم خوابیدیم.نزدیکای صبح از سرما بیدار شدمو اولین چیزی که به ذهنم رسید چک کردن رادیاتور اتاق بود و متوجه شدم که نصفش سرده و نصفش گرم.اون موقع صبح چه کاری از دستم برمیومد؟این شد که یه پتو اضافه کردمو بناچار خوابمو ادامه دادمو تو دلم نگران بودم مبادا دخترکم سرمابخوره.صبح که شد سریع به "تو" تلفن زدمو ماجراروتعریف کردم.اونم یکی از دوستامونو که خیلی از این چیزا سردرمیاره رو بهم معرفی کرد و منم باهاش تماس گرفتمو اونجا بود که برای اولین بار افتخار آشنایی با "آچار پروانه"رو پیدا کردم."تو" خوره چیزای فنیه و یعالمه ابزارکار جعبه های خشن !فنی داره ولی استثنائاَ  پروانه مروانه تو بساطش نبود.این شد که من روز جمعه ای ! همراه دخترکم شال و کلاه کردیمو رفتیم دنبال پروانه.بعد از جست و جوی روز تعطیلانه! فراوان بالاخره با دست پر برگشتیم و من مشغول "هواگیری"رادایاتورا همزمان باکنترل فشار اصلی پکیج شدم.

البته سرمای اون شب کار خودشو کرد و من شدیداً سرماخوردم و باید اعتراف کنم بدون حضور"تو" وپرستاریهای عاشقانه ش تحمل بیماری ومراقبت همزمان از دخترکم برام خیلی سخت بود.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست*

"تو"ی عزیزم دیروز راهی شهرش شد تا همراه پدر و مادرش برگردن و اونا چندروزی کنار ماباشن.ته قلبم از اومدنشون خوشحالم و کلی برنامه ریزی ذهنی کردم که بهشون خوش بگذره.هرچند از وقتی دخترکم پا به زندگیم گذاشته خیلی نمیتونم رو برنامه ریزیهام حساب کنم و هر آن ممکنه شازده خانوم هوس کنن همه مراسمو به شکل مورد نظرشون برگزار کنن. 

دلم برای "تو" تنگ شده ،هرچند جنس دلتنگیم شبیه روزای اول نیست اما جای خالیش روحمو تهی کرده انگار . از طرفی هم الان باید در کسوت یک مادر مهربان و قابل اتکا والبته شادوهمینطور زنی که میخواد میزبان خوبی برای مهمانهاش باشه ایفای نقش کنم و اینجوری میشه که دلتنگیم مثه یه بچه گوشه گیر خودشو یه گوشه ذهنو قلبم گم و گور میکنه.

*وحشی بافقی

 

  
نویسنده : میم ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

نقاش کوچولوی مامان

بعد از یه تحریم حدوداً یک هفته ای در نداشتن مداد برای نقاشی دیروز بالاخره تحریمو برداشتم و بعد از چسبوندن کاغذای آسه به در! و دیوار! و روی زمین ! من و دخترکم با هم شروع به نقاشی کردیم.همه چیز خیلی خوب پیش میرفت.بدون اینکه حتی بنظر بیاد کسی!(قطعاً منظورم از "کسی" خودم نیستم) هوس خط خطی کردن مبل یا میز یا هر جای دیگه که از قلم کاغذچسبون من افتاده باشه رو داشته باشه!من در نقش یک مادر خوش خیال و البته سرمست از باده غرور که اصول تربیتیم درست جواب داده، بعد از یکم چلوندنو بوسیدن داوینچی کوچولوم راهی آشپزخونه شدم  و هر چند دقیقه یبار از آشپزخونه اوضاعو چک میکردم:همه چیز عالی بود.گرم کاربودم که از سمت تردمیل ،که اینروزها پایگاه اصلی دخترکم شده ومن سراغ همه اشیای مفقوده رو باید از اونجا بگیرم،صدای ضربه ملایمو ظریف برخورد یه جسم سبک شبیه مداد رو با فلز شنیدم.دستمو آب کشیدمو هول هولکی خشک کردمو به سمت مقر اصلی فتنه رهسپار شدم و بعـــــــــله .ما الان بلطف مداد رنگیها و البته 2،3 تا دونه ماژیک ،یه تردمیل مهربون رنگین کمانی داشتیم.وجالب اینجاست که بمحض رویت شدن مامان ،دخترکم با چشمایی که پر از خنده و شیطنت پاک کودکانه شه "کاگذ"(همون کاغذ)کاگذ گویان (یعنی این دفتر نقاشی من کجاست)از سمت دیگه شروع به فرار کرد!البته باید اینو اضافه کنم که این قبیل نافرمانیها اصلاً از جانب یه کوچولی یکسال و نه ماهه بد نیست و همون فرار شیرین هم به این معنیه که اون معنی اشتباهشو فهمیده و میدونه کارش نادرست بوده و تا همینجا هم یعنی من تونستم مفهوم قانون مداری!! رو بهش منتقل کنم.چیزی که خیلی برام بااهمیته.

پ.ن:اینکه امروز بعد ازمدتها فرصت نوشتن پیدا کردم رو مدیون خواهرم هستم که دخترکمو برای تاب باژی(=پارک)بیرون برده .هرچند که پیش از اون درگیر سرماخوردگی عفونی-ویروسی خانوم کوچولو بودم و قبلش هم 4تا از مرواریدای سفیدش برای رخ نمایاندن اشک منو دختریو درآوردن.مارک تواین میگه :آدم و حوا امتیازهای زیادی داشتند,اما مهمترین امتیاز آنها این بود که از دندان درآوردن گریختند.توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

  
نویسنده : میم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳