زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

البته منظورم این نیست که من خیلی هنرمندم.نه!

میخوام بگم :

خیلی حس خوبیه که 2سال(مدت زیادی نیست ,هست؟) تو یه محیط کارباشی ,بدون اینکه خیلی شلوغ باشیو همیشه هم سرت به کارخودت گرم باشه ولی درحدمحترمانه باهمه سلام علیک کنیو بعد ببینی حتی بعدازگذشت نزدیک به2سال که تو دیگه بین اونا نیستی هنوزم بعنوان فرندفیسبوک اددت میکنن,نه؟

چقداینروزابه همچین حسی نیازداشتم.خدایا شکرت!

  
نویسنده : میم ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠

دختر مهمان نواز من

چهارشنبه حدودای ساعت 10 خواهرم تلفن زدو گفت که دلش واسمون(منودخملی) تنگ شده(منم همینطورقلب) و ازراه دانشگاهش میادوتا عصر پیشم میمونه.

خیلی خوشحال شدم.من وخواهرم قبل ازازدواجامون و شروع مشغله ها خیلی کنارهم بودیمو فوق العاده صمیمی بودیم.الانم هستیم.منتها الان نسبت به قبل خیلی کمترهمومیبینیم و واسه هم وقت میذاریم...خلاصه اینکه خودموخونه رو آماده ورودش کردموواسه نهارم باهاش چک کردم که چیز خاصی اگه میخواد واسش آماده کنم.بالاخره خواهرم از راه رسید و ازذوق همومحکم بغل کردیمو از خوشی یکم!! صدای ذوقزدگیمون بالارفت که یه دفعه دخملی زدزیر گریه.سریع خواهرمورها کردمورفتم سمتش.دخترکم میخواست منوبغل کنه(نه اینکه بغل بشه) دستاشوبیش از حد بازکردو سعی میکرد دوربازوموبگیره.وقتی بغلش کردموآروم گرفت و دوباره توی روروئکش نشوندمش با اون پاهای کوچولوش تندتند پازدورفت سمت خاله شو با جدیت شروع به دعواکردن خواهرم کرد.انقدجدی و بودودادایی که با حنجره ظریفش میزد قاطع بود که برای چند لحظه خواهرم هول کرده بود و انگارکه تو یه محکمه واقعی محکوم بشه داشت ازخودش درمقابل دخترک 8ماهه من دفاع میکردوسعی میکرد که آرومش کنه و بهش بفهمونه که مامانشو اذیت نمیکرده و اونم مثه دخملی مامانشودوست داره.ولی دخترکم دست بردارنبودواخماشوبازنمیکردوکمربسته بود تا این مهاجمیو که بزعم خودش مامانشو ناراحت کرده بود و باعث شده بود مامانش صدایی فراترازحدمعمول ازخودش تولید کنه رو ازحریمش بیرون کنه.

این اسمش غیرته؟عشقه؟عشقه فرزند به مادر؟....هرچی که هست خیلی شیرینه.

پ.ن:یلداتون مبارکقلب

مخاطب خاص:دخملی مامان ، این پستودرحالی که تو بغلم بودیوپاهاتوتند تندروشیشه میزمیکشیدیو با تقلای زیادسعی میکردی خودتوبه کیبرد برسونی نوشتم.ماچ

  
نویسنده : میم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها : دخترکم ، خواهری

مرغ سحرکم

یکی ازبزرگترین لذتای دنیااینه که :

صبح خیلی زودبالطیف ترین صداهای دنیا که هماناغرغرای ریزیه دختربچه 8ماه و 17 روزهماچ ست و  تهش چیزی شبیه "مممامامما"درمیاد و یه دستش تکیه گاه بدن کوچولوشه و دست دیگه شو روی چشمات میکشه و میخواد خودشو زیرپتوی توجاکنه و نوشیدنی سرصبحشو نوش جون کنه...بیداربشی.

موافقین؟

  
نویسنده : میم ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها : دخترکم

مادرانه

لحظات بعدازدنیااومدن دخترکم جززیباترین دوران زندگی من بودن.پربودم ازحس پاکی که یک مادرولایق این میکنه که بهشت زیرپاش باشه.بمروراما اوضاع فرق کرد.بیتجربیگی من ودل دردای شدید عزیزدلم(کولیک) وتغییرات شدیدهورمونی بعداززایمان همه و همه دست بدست هم دادن تا منوتبدیل به یه میم غرغرووبیحوصله بکنن .یادم میادتو یه مسافرت وقتی دخترکم 2ماهه بود برای نهارتوی یه پارک شهری توقف کردیم.دل دردای دخترم شروع شد و کل اونپارکورو سرش گذاشت.5تا خانم جاافتاده با قیافه ای شبیه اینکه "بچه روبده بمن ببینم توبلدنیستی"یکی یکی میومدنو سعی میکردن آرومش کنن اما هیچکدوم موفق نمیشدن و باتعجب میگفتن چرا بچه تون اینطوریه؟خنده توی فامیلم هیچکی حریفش نمیشد...تااینکه بمرور منو"تو" قلقش دستمون اومد بعدازنزدیک3 ماه اون دردای لعنتی برای همیشه رفتن.این وسط همراهی عاشقانه "تو" خیلی کمک کننده بود.

الهی بمیرم که انقد دردمیکشیدی عزیزدلمقلب

  
نویسنده : میم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩

درخواست کمک...غرنامه

دخترمو دوست دارم...هرمادری..هرپدری بچه شو دوست داره،اما...اما خسته شدم ازاینکه نزدیک 8ماه یک لحظه هم آرامش فکرنداشتم(که این بدون احتساب ویارشدِِِِِِِیــــــــــد واستراحت مطلق 9ماه بارداریمه)،اینقدری که دخترم بهم وابسته سو حتی پیش پدرشم نمیتونه یکساعت آروم بمونه،چه برسه به مادرمنوسایرین تامن بتونم یکساعت بافراغ بال یه فعالیت خارج ازچارچوب بسته خونه انجام بدم،چون این چندوقت عملا توخونه زندانیم.جاییم اگه میرم دخترم اذیت میکنه و اصطلاحا جاشوگم میکنه.خواب درستیم ندارموهنوزمثه شبای اول حداقل5-6باربیدارم میکنه و صبحم یه سوربه خروس میزنه!

کسی میتونه راهنماییم کنه؟

  
نویسنده : میم ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

یکی از قشنگترین روزای خدا

باورم نمیشه که به این سرعت گذشت....گذشت اون روزهایی که  ترس و دلهره از "نه"شنیدن بابا اشک جفتمونو درمیاورد و معمولا همیشه تو بودی که با ایمانی مثال زدنی  میگفتی "اشکالی نداره...بازم صبرمیکنیم.مهم خود تویی که کنارمی"...تا اینکه بالاخره 2سال پیش تو همچین روزی تونستی "بله" بابارو هم علاوه بر "بعـــــــــــــله" عروس خانوم بگیری قلب.

مبارک باشه....روز اثبات دوست داشتنمون بعدازاونهمه سختی....

  
نویسنده : میم ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
تگ ها : من و تو