زندگی خانم میم

گاه نوشت و گاه ننوشت!های یک زن،همسر،مادر

درددلهای مادرانه

 

گاهی وقتا انقدر تو بطن یه مسئله غرق میشیم که صورت مسئله رو فراموش میکنیم,گاهی انقدر درگیر حواشی میشیم که متن اصلی به چشممون نمیاد.و من انقدر درگیر بچه داری شده بودم که اصل بچه مو فراموش کرده بودم.جرقه بیدار شدنم از این خواب خطرناک با یه اتفاق ساده مرتبط با از پوشک گرفتن دختربانو زده شد و برای حلش با یه مشاور کودک مشورت کردم و نظر ایشون این بود که باید وقت بیشتریو با دخترم بگذرونم.ومن شروع کردم.اوایل سختم بود.بچگی کردن فراموشم شده بود.بعلاوه فکر کردن به انبوه کارای نکرده خونه اجازه نمیداد تمام و کمال با دخترکم باشم.اما بشدت مصمم بودم که ادامه بدم و فاصله ایجاد شده بینمونو ازبین ببرم.

تا اینکه در همین اثنا توی کتابی خوندم که:به بچه ها به چشم موجوداتی که دائم باید مراقبشون باشین نگاه نکنین فقط بذارین اوناهم زندگیشونو بکننخنده یعنی که مزاحمشون نشین!جمله کاملی بود.وجواب خیلی از ابهامات و گوشه های گنگ ذهن من.

نتیجه اینکه امروز خودمو زیر بار سنگین مسئولیت مادری در حال له شدن نمیبینم و با دخترم حسابی خوشیم.

پ.ن:دوتا فرایند بسیار سخت برای مادرهای جوون مثه من از شیر گرفتن و از پوشک گرفتن بچه هامونه و چون ماها نه حاضریم صد در صد روشهای قدیمیو پیاده کنیم و نه روشهای جدید امتحانشونو درست پس دادن,در این دو برهه دچار استرس وسردرگمی میشیم.من برای هردوی این مراحل بسیار تحقیق کردم و البته منبع خاصی در اینترنت یا کتابها یا مشاوره ها پیدا نکردم.اما به جمع بندی خوبی رسیدم  و نتیجه خوبی در هردومرحله گرفتم و  حتما تصمیم دارم بزودی درموردش بنویسم.چون نگرانیهای مادرانه در ایندومقطع زندگیشونو بخوبی لمس کردم.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤

یه روز از همین روزها

خیلی وقتا تو اندک ! زمانی که بدست میارم و جسته گریخته بعضی وبلاگارو میخونم(سرانه مطالعه وبلاگیم در یک هفته حدود 2-3 پسته) همش تو ذهنم بخودم میگم  که آفرین به بعضی از مامانا که چقدر انرژی و توان و وقت دارن که میتونن تو فضای مجازی انقدر فعال باشن و صد البته که خوشبحالشون که میتونن از روزمرگیهای شیرین و در عین حال سختشون در کنار بچه هاشون بنویسن.تو خونه ما که "تو"با فعالیت من تو فضای مجازی در زمان حضورش مخالفه تمام زمان باقیمونده من محدود میشه به صبح خروسخون که دختری آلارم بیدار باش میده تا عصر که "تو"از سر کار برگرده.این زمان هم معمولا انقدر حجم کارهام بالاست و دخترکم هم اصلا همکاری نمیکنه و عملا نمیرسم به وبلاگ سر بزنم و این میشه که وبلاگم 3 ماه بروز نمیشه.و دل خودمم میسوزه که شیرین زبونیها و شیرین کاریهای دختریمو ثبت نکردم.

اواخر شهریورماه به خونه جدید اسباب کشی کردیم.یه خونه حیاط دار و بسیار دلباز که من عاشقشم.مخصوصا دنبال خونه حیاط دار بودیم و اینجارو پیدا کردیم.اما خونمون چون یمقدار قدیمی بود خعلی زمان و انرژی و هزینه برد تا بفرم دلخواهمون تبدیلش کنیم.اینروزها همه چیز خوبه.من و "تو" بعد از مدتها فرصت میکنیم زمانهای دونفره برای خودمون داشته باشیم.دخترکم تقریبا قابل کنترل و قابل تعامل شده و ازهمــــــــــــــــــــــه مهمتر پروژه از پوشک گرفتن بود که دو هفته ست با موفقیت انجام شدههورا

پ.ن1:نمکدونو برداشته و نمک میخوره :مامان چقدر بیشوره!

پ.ن2:چندروز پیش بخاطر یه کسالت کوچولو خوابیده بودم و "تو" واسه دخترکمون توضیح داده بود که مامان حالش خوب نیست و ما نباید مزاحمش بشیم و باید بخوابه.دخترنازنینم با غصه گفته بود:کاشکی مامان کوچولو بود تا مثه بابایی مینداختمش بالا تا خوشحال بشه.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤

کارت اتوبوس معتبر

خوشبختیها هنوز هم زیادند.

دیشب دخترکم با کارت اتوبوس من 2تا بستنی خرید!

دوهفته بعد نوشت:

خانوم کوچولوی مامان بستنیهاشو که انتخاب کرد(عیوسکی = عروسکی)رفت سمت پیشخوان و چون دیده بود که من خیلی وقتها کارتمو به فروشنده میدم ,کارتشو که همون کارت اتوبوس من بود, به فروشنده داد و اونجا باهماهنگی من و آقای فروشنده دخترکم موفق شد خریدشو انجام بده.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳٩٤

خوردنی ها

دخترکم حالا واسه خودش کلی مستقل و تنوع طلب شده.مثلا برای یسری وعده های غذایی مثل صبحانه حسابی بهانه میگیره و من ناچارم گزینه های مختلفی روی میز داشته باشم.

امروز صبح:

-مامان صبونه!

-عزیزم چی میخوری؟حلیم یا تخم مرغ؟کدوم یکی؟

-اون یکیش!

عصر موقع خوردن میوه:

گلابیو سیب پوست کندم و اسلایس شده آماده کردم و همراه "تو " و دخترک میخوردیم.دخترک گلابیو خیلی دوست داره و بالپای پر تیکه های بعدی و بعدی گلابیو میبلعید."تو"یه برش سیب بهم تعارف کرد:

من : اصلا دلم نمیخواد.نمیخورم.

"تو" :سیبش معرکه ستا.امتحان کن

و من سیبو گرفتم.

"تو" خطاب به دختری: بابایی سیب!

دخترک :نه ! نه!

"تو" : بابا خوشمزه ستا!

دخترک :اجازه بده ! این یکیو بخورم!

ومنظورش همانا فرو دادن خیل عظیم گلابیهای محبوس در دهان خوردنیش بود!

فردانوشت:

-مامااان! دارم آشپزی میکنم!

-آفرین عزیزم،چی داری میپزی؟

-(درحال هم زدن قابلمه خالی)هنوز نپخته!

-(میم زرنگ برای کشف اینکه دخترک سرآشپزش چی داره میپزه یه سوال کلیدی طرح میکنه:)خوب دخترم وقتی پخت چی میشه؟(که یعنی اسم غذاتوبگو)

-میشوژه!

چنددقیقه بعد:

-وای لاژالیام سرزد!(لازانیام سر رفت!)

این همون آشپزی مدرنه!

 

  
نویسنده : میم ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤

روزمرگی های مادر ودختری

برداشت اول:

مشغول آماده کردن وسایل برای افطارهستم ،دارم آبجوش میریزم،دخترک تو دست وپامه وهی واسه خودش آوازمیخونه...دارم کلافه میشم ،که یهو میگه:

-مامان! عذ میخوام .لدفن منم آبژوش ل*بات(آبجوش نبات).

ویهو همه خستگی وناراحتیم نمیدونم چجوری ولی اساسی محو میشه.

برداشت دوم:

بعدازیکم بدوبدو وبازی بالاخره دخترک فراری ازتعویض لباسوبغل میکنم که یهو شروع به تقلا کردن برای افقی شدن میکنه وسریع چشمای خوشگلشومیبنده وناشیانه بهم فشارشون میده وباصدای بلند اعلام میکنه که:

من خوابم!

توهمون حال یهو صدای "لوازم منزل،فرش کهنه ،بخاری...."ازکوچه میاد.

دخترک باچشمای بسته خواب خواب! میگه:صدای چیه؟عیوسیه؟(عروسی)

  
نویسنده : میم ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤

?"How much you'd have to pay for the job of "mom

توی رتبه بندی مشاغل سخت معمولاً به سختی کار و طاقت فرسا بودن شرایط محیط کار و عوامل اینچنینی توجه میشه.اما بنظرمن "مادر بودن"سختترین شغل دنیاست .چون حاصل کار تو یه جسم بیجان یا یه برنامه قابل اجرا نیست.یک مادر باید موجود زنده ای رو به بهترین شکل ممکن پرورش بده.و شاید حتی سعی کنه فرزندش کاملا متفاوت با چیزی که خودش(خود مادر)بوده پرورده بشه.منتها همه اینا چون با عشق عمیق و اصیل مادرانه همراهه به اندازه  عمر مادر براش قابل پذیرشه و با علاقه اینکارو انجام میده.

سختی کار وقتی پررنگتر میشه که یادمون بیاد یک مادر لازمه که یک همسر خوب هم باشه,نه تنها به اینخاطر که همسری جز یکی از نقشای یک زنه بلکه به اینخاطر که نقش همسری تلویحاً برنقش مادری هم تاثیرگذاره.حالا به همه اینا اضافه کنید که اون مادر/زن/همسر متوجه ایرادهایی در خودش هم باشه که ریشه ای هستند و باید سعی کنه اونارودرشخصیتش برطرف کنه .

من الان اون مادر هستم!

که سعی دارم مادری باشم که دخترعزیزمو با جدیدترین متدهای تربیتی بار بیارم ,بعلاوه همسر خوبی باشم و ازهمه سختتر تغییر خودمه.مثلاً من آدمی هستم که بیشتر اهل ملایم رفتار کردن و رفتارهای دوستانه و محبت آمیزم.اما الان میدونم که بخاطر خود دخترمم که شده لازمه بعضی جاها با جدیت تمام و بدور از هرنوع نرمشی برخورد کنم....واین واقعا برام خیلی سخته.مخصوصاً جدی بودن درمقابل کسی که همه وجودمه.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

گل شب کوک*

2 روز مانده بود به عید.شب بوها را جابجا میکردم تا به چیدمان دلخواهم برسم.اومد کنارم.با چشمای مشتاق و کنجکاو و نگاه پر از احساس برانگیخته شده از دیدن آنهمه گل.فریاد ریزی کشید:گـــــــــــــــــــــــــــل و من به عادت همیشه که سعی میکنم تا حد درکش چیزای جدیدو واسش تشریح کنم گفتم:بله عزیزم.گل.گل شب بو.اوم, چه عطری داره.دخترک تکرار کرد:گل شب کوک ....اوم...عطری داره!

...................................................................................................................

اینروزها حساستر شده م یا شاید باتجربه تر,شاید هم ...خسته تر.یک هفته ایست که شبها بدون نگرانی از بیدار شدن دخترکم با آرامش میخوابم.کم کمک شبیه میم قبل از ورود دخترم میشوم اما...چیزی در من تغییر کرده که نمیدانم چیست.چون بسادگی قبل نمیخندم.براحتی قبل نمیبخشم وبه بزرگی گذشته آرزو نمیکنم.درگیر بزعم خودم واقعیات شده ام و اعتقادم به ماورا کمرنگ شده."تو"بااحساس تر و عاشق تر از قبل کارهایی میکنه که شاید تا چند ماه پیش جز شیرینترین رویاهام بود اما الان بنظرم پیش پا افتاده میان...شاید هم واقعا خسته ام و چند وقت بعد همه چیز دوباره برام معنی زندگی بگیره.

*شب کوک اسم برنامه ای هست که درمورد موسیقیه و ازشبکه نسیم پخش میشه(میشد؟)

  
نویسنده : میم ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

یارب این نوگل خندان که سپردی بمنش،میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

تموم شد!

الان دوشبه و دو روزه که دردونه مو کاملاً از شیر گرفتم .شب اول فکر کرد یه شوخی ساده س و خیلی بهانه نگرفت وبعد از یکم بازی و قصه خوابید ولی نیمه شب بیدار شد و حدود نیمساعت بیقراری کرد و دم دمای صبح بیدار شد و وقتی مقاومت منو توی تصمیمم دید ,انگار تازه باورش شد که چی به سرش اومده...یا ...چی به سرمون اومده....و از شدت بیقراری همون سر صبح ،برای تغییر حال و هواش رفتیم خونه بابا.

شب دوم با زیرکی معصومانه ش یکم خودشو واسم لوس کرد و بعد بازی بازی رفت سر اصل مطلب که:

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد--نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

وتو تموم این لحظه ها من بغضمو فرو میدادم و با همه عشقی که دروجودم سراغ داشتم میبوسیدمشو مرتب زیر گوشش زمزمه میکردم که دوست دارم و ...دخترک نازنینم یارشو درآغوش کشید و نفسهای شیرنشو با عطر محبوبشو عمیق تر کرد و آرمید...وباز نیمه شب که بیدار شد،یکساعتی با عشق بیقراریهاشو به جون خریدم وتمام. 

قبول دارم که به قدمت بشریت مراسم از شیرگیری کل آدمای دنیا تا امروز منهای2(آدم و حوا) اجرا شده ولی من نمیتونم مثه خیلی از خانمای دور و برم که رفتار و احساسمو درک نمیکنن و بنظرشون از شیر گرفتن فقط یکم دردسر و بیقراری داره باشم.بااینکه خودم تصمیم گرفتم که بنا به شرایط زندگیم و مسافرتهام کمی زودتر از 2 سال دخترکمو از شیر بگیرم ,اما نفس این دوری برام بغض آوره.تصور اینکه همچین لحظه هاییو دیگه شاید هرگز در عمرم تجربه نکنم والبته  شیرینی و نزدیکی و آرامش این یکسال و ده ماه با همه سختی ای که فقط یک مادر میتونه از پسش بربیاد باعث میشه این مراسم خاص برای هردومون سخت باشه.

  
نویسنده : میم ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

← صفحه بعد